اعتراف
می خواهم اعتراف کنم
می خواهم اعتراف کنم ای مهربانترین که شرمنده ام از روی چون ماهتان.
نه به خاطر تمامی ظلمتها، نه به خاطر اینکه غم ها و نا امیدی ها بر تمامی این کره ی خاکی سایه بر افکنده اند
نه به خاطر اینکه هیچ کس را یارای درک تنهایی عظیمتان نیست و نه به خاطر مظلومیتتان.
شرمگینم به خاطر گامهای نه چندان کوچکی که ناخواسته در جهت اندوهناک شدن روح لطیفتان برداشته ام
خجلت زدهام چون سهم من در ساختن ظلمتها سهم ناچیزی نیست.آیا کم ظلمی است به یدک کشیدن نام شیعه و هیچ از شیعه ندانستن و هیچ شیعه نبودن؟!
شنیده ام که شما حق دنیا و آخرت خویش را به خاطر ما ترک گفته اید[1].خجلت زده ام به خاطر تمامی لطفها و مرحمتهایتان و تمامی کم لطفیها و بی توجهی هایی که ما نسبت به شما روا داشته ایم .هر چند که شما فرموده اید:(...خداوند با ماست پس نیازی به غیر او برای ما نیست .و حق با ماست لذا به هیچ وجه کسانی که از ما دست بردارند ،ما را به وحشت نمی اندازند...)[2]
اما مگر کم ستم است نمک خوردن و نمکدان شکستن ؟! ما را چه شده است که از درک این همه لطف و عنایات که چون باران در زندگی تک تک مان در حال باریدن است عاجز گشته ایم؟!آیا جز این است که ما به خودمان ستم کرده ایم ؟آیا جز این است که خودمان با حجابها و ظلمتها قلبهایمان را پوشانده ایم ؟
شرمگینم ای همه مهربانی که حق این همه لطف را نشناخته ایم.
من به معجزه ی باران ایمان دارم! باران یعنی آرامش، یعنی نقطه چین تا خدا...