...


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

خداحافظ

خداحافظی

وقتی یکی بهت میگه خداحافظ میتونه از گفتن این کلمه هزار تا منظور داشته باشه .شاید میخواد بهت بگه خدا پشت و پناهت .شایدم میخواد بگه من میرم برای همیشه و دیگه برگشتی در کار نیست .بعضی وقتا خداحافظی میتونه به معنی دوری و غربت باشه اما نه برای همیشه .گاهی هم خداحافظی یعنی من دارم میرم شاید دوباره برگردم شایدم دیگه هیچ وقت منو نبینی...

میگن وقتی خداوند بهت توفیق میده که به زیارت یکی از حضرات ائمه مشرف شوی موقع بازگشت هیچ وقت خداحافظی نکن چون اگر این کلمه رو به زبون بیاری برای همیشه در حسرت  زیارت آن امام خواهی ماند .اما من فکر میکنم موقع بازگشت از محضر هر بزرگواری ،به رسم ادب ،باید ازآنها خداحافظی کرد چرا که اگر غیر این بود دیگر زیارت وداعی هم از ایشان برای ما به یادگار نمیماند ،ولی  باید حواست خیلی جمع باشه که خداحافظی رو در کدام معناش به کار میبری !بهتر است قصد تو از گفتن خداحافظ این باشد :برای همیشه به خدا میسپارمت...

نیمه یانتظار

ماه شعبان،نیمه ی انتظار

کم کم همه جا رنگ میگیرد:سبز ،زرد ،نارنجی ،آبی ،با چراغها، ریسه ها، شبرنگها..

گویا اتفاق مهمی در راه است !آنقدر با عظمت که به خاطرش همه جا را آذین بسته اند .همه جا همه کس نام با عظمتی را تکرار میکنند .هر نفس بوی موعود را در لحظه ها میپراکند،لبها همه خندان است ،دلها همه سرگشته وحیران .منتظران همه در بیم و امید به سر میبرند آنها از خود میپرسند :آیا بالاخره دعاهای ما به اجابت رسیده است؟آیا توفیق درک محضر مولایمان را یافته ایم؟آیا ان اتفاق بزرگ لحظه ی دیدار است؟

ماه شعبان به سرعت به نیمه اش نزدیک میشود و به همراه آن صدای تپش قلبهای منتظران است که در عرش طنین انداز میشود.در وصف نمیگنجد آشوب دلهای منتظر.از خدا میخواهند نیمه ی شعبانشان را با فرج مولایشان ملکوتی کند .آنها دیگر تاب دوری را ندارند ،دیدار را میخواهند.تنها دعایشان بودن در کنار مولایشان است و ورد زبانهایشان الهم عجل لولیک الفرج ...

آنها میدانند که جشنشان بی حضور او جشن نمیشود اما باز به رحمت پروردگارشان امیدوارند و از ته دل مولایشان را میخوانند به این امید که امسال سال آخر انتظارشان باشد.انََِّّهُم یَرَونَهُ بَعیدا وَ نَریهُ قَریبا...

صدف دین خدا را در یکدانه تویی تو

                                           قدمی رنجه نما صاحب این خانه تویی تو

هجرت

هجرت

سر سنگین نیستم اما سرم سنگین است دلم نیز گرفته است ،هجرت را میطلبد. حال و هوایم و حال و هوای رفتن است اما مقصدم نامعلوم !نگاهم را به افق میدوزم و در غروب رفتن خورشید را به نظاره مینشینم ناگهان فکری در ذهنم جرقه میزند:با خورشید همسفر خواهم شد!کوله بارم را به دوش میکشم و با خورشید همگام میشوم اما خورشید هم جوابگوی دل من نیست .او سالهاست که مسیری تکراری را مرتبا تکرار میکند اما دل من مسیری تازه را می طلبد

از همراهی با خورشید باز میگردم و باز به اندیشه فرو میروم...

هجرت همراه میطلبد و من به دنبال همسفری خستگی ناپذیر سرگشته به طبیعت مینگرم ناگهان فکری ناب در سرم شکل میگیرد !اینبار ابر و ماه و مه و خورشید و فلک را با خود همراه خواهم ساخت تا با کمک انها مسیری نو را کشف کنم و آن نو را از نو خواهم ساخت تا هجرتم واقعا هجرت باشد...

دکتر علی شریعتی:اگر پیاده هم شده سفر کن در ماندن میپوسی


قانون

قانون مصوب روزگار ...

مجلس این روزگار قانونی وضع کرده بود بی هیچ تبصره ای و آن را بدون انتشار در روزنامه ی رسمی بر دلهای تک تک مردمان تحمیل می.کرد از بس که بی معرفت است این روزگار!.آن قانون از این قرار بود:

(هر گونه درد دلی با هر کسی به غیر از دلت ممنوع، باید تنهای تنها بود با متخلفین طبق قانون با اشد مجازات برخورد خواهد شد)

و مردم نا آگاه ،متحیر ازخویشتن میپرسیدند :این همه آدم و این همه تنهایی !این تناقض است!بی انصافی است !خیلی بی انصافی است .و هرگاه این بیچارگان به دنبال کسی برای پر کردن تنهایی خویش روانه میشدند روزگار طبق قانون آنها را با تنهایی بیشتر مجازات میکرد و آن ها هر روز بیشتر از گذشته در تنهایی غوطه ور میشدند .از بس که بی معرفت است این روزگار...

اتفاقی روزی قانون را یافتم در میان صندوقچه ای آهنین در میان جنگلی انبوه پای درختی که در آن جنگل تنهای تنها بود .این جنگل در دور افتاده ترین نقطه ی دل من قرار داشت اما من تا به آن روز از وجودش بی اطلاع بودم ...

شرح ان روز:

آن روز در دلم گم شده بودم و هر چه بیشتر به دنبال راه خروج میگشتم، کمتر به نتیجه میرسیدم. ترسیده بودم ، پیش خود فکر میکردم اگر برای همیشه غرق در تنهایی خود شوم چه خواهد شد ؟ .از شدت ترس میدویدم که ناگهان خودم را در میان انبوهی از درختان در محاصره یافتم از شدت ترس به تنهاترین آنها تکیه کردم که ناگهان چشمم به صندوقچه ای غریب افتاد ،انقدر غریب و عجیب که من ترس و تنهایی و گم شدنم را فراموش کردم.صندوقچه را برداشتم و آن را گشودم و قانون مزبور را که بر روی یک صفحه ی فلزی حک شده بود را یافتم و با یافتن ان هزار سوال بی جواب دلم را پاسخ گفتم و تازه فهمیدم علت این همه تنهایی آدمیان چیست.قانون را دوباره درون صندوقچه تعبیه کردم وبی تفاوت قصد بازگشت از آن جنگل را نمودم . من در وجود خویش قدرت مبارزه با ان قانون را که توسط مقننی بزرگ چون روزگار به تصویب رسیده بود را نمی دیدم .اما ناگهان به یاد آوردم که من گم شده ام!از شدت استیصال و درمانده گی به زمین افتادم و شروع به گریستن کردم . مدتی به همین صورت سپری شد ،از شدت خستگی با حالی زار به گوشه ای افتادم و به فکر فرو رفتم .ناگهان فکری به ذهنم رسید :من با روزگار مبارزه خواهم کرد یا خواهم برد یا خواهم مرد!تنها راه نجات من فقط در مبارزه است !در غیر این صورت برای همیشه در این جنگل محکوم به تنهایی خواهم بود.

برای مبارزه با قولی بزرگ چون روزگار نیاز به متحدانی داشتم به تنهایی از پس آن برنمی آمدم اما در آن جنگل به غیر از من و درختانی انبوه دیگر هیچ نبود. روزگار که ازفکر من با خبر شده بود میخواست با لشکری از یاس و ناامیدی مرا از مبارزه منصرف سازد و نداشتن متحد را حربه ای عظیم برای نا امید شدن من قرار داد تا به این وسیله مرا از جنگیدن باز دارد گویا روزگار هم از جنگیدن با دلها می هراسید و در خود تاب مقاومت در مقابل آنها را نمیدید!

خوشبختانه روزگار موفق نشد و من به موقع درهای دلم را به روی ناامیدیها بستم و تصمیم به اتحاد با درختان جنگل گرفتم و با نطفی فصیح آنها را با خود همراه کردم درختان هم که از تنهایی به ستوه آمده بودند با جان و دل به حمایت از من برخواستند و به نشانه ی همدلی با من برگهایشان را چون باران بر من باریدند حال دیگر تنها نبودم درختان هم با من همدل شده بودند .

اولین گام برای مبارزه با روزگار وضع قانون بود و برای این کار باید مجلسی میساختم .نیتم را با درختان در میان گذاشتم و انها هم برای ساختن مجلس مقداری از چوبهای خود را در اختیارم نهادند.بالاخره با همکاری و جهد و جد درختان کار ساخت مجلس به پایان رسید و من با حمایت درختان جنگل به عنوان نماینده ی دلها وارد مجلس شدم تا قانونی را به تصویب برسانم که با آن قانون تنهایی برای همیشه از این روزگار رخت بربندد در ابتدای کار سوگند یاد کردم برشرف انسانی خویش که حافظ حقوق مردمان باشم.کار تصویب قانون شروع گردید و من نوشتن قانون را بر روی برگهایی که درختان به من بخشیده بودند شروع کردم .قانون مصوب از این قرار بود :(به منظور پاسداری از دلهای بی پناه از این پس همه ی مردمان موظفند به همدلی از یکدیگراقدام نمایند)

پس از تصویب این قانون در میان فریاد شادی و شعف درختان جنگل در حالی که برگهایشان را بر روی من میباریدند از مجلس چوبین دلم خارج شدم و درختان که حال از متحدین من به شمار می آمدند خروجی دلم را به من نمایاندند و من از تنهایی خویش بیرون آمدم و قانون مصوب دل خویش را با انتشار در روزنامه ی رسمی به اطلاع همه ی مردمان روزگار رساندم و آن قانون لطیف که بر روی برگ درختان نگارش یافته بود با استقبال عظیم مردم رو به رو گردید و این استقبال استفاده از ضمانت اجرا برای اجرایش را بی معنا گردانید .

من در عمل موفق به لغو قانون روزگار نشدم اما این قانون آهنین با بی توجهی مردم به قانونی متروک تبدیل گردید و قانون لطیف مندرج در برگ درختان به راحتی جایگزین آن همه سرسختی گردید .

به امید روزی که قانون روزگار به کلی از صفحه ی جهان رخت بربندد و هیچ اثری از آن باقی نماند.

(به منظور پاسداری از دلهای بی پناه از این پس همه ی مردمان موظفند به همدلی از یکدیگراقدام نمایند)

همه شنیدند


همه شنیدند...

صدایم را همه شنیدند ! فریادم درآسمانها منعکس گردید و زمین و زمان را در بر گرفت :دلم گرفت! از این همه ظلمت، این همه بی رحمی، این همه قساوت ، دلم گرفت...

صدایم را شنیدند و با من هم آواز شدند : دلمان گرفت !از این همه ظلمت ،این همه بی رحمی ،این همه قساوت، دلمان گرفت...

شورشی عظیم بر پا گشت. آن چنان بزرگ و با عظمت که تا آن روز دنیا مانندش را به خود ندیده بود.شورشی عظیم در دلها،دلهایی که خواستار انقلابی اعجاب برانگیز در خویشتن بودند . دیگر کار از اصلاح و این جور حرفها گذشته بود تنها راه چاره را فقط در انقلاب میدیدند...

ناگهان آسمان هم دلش گرفت .آسمان هم به شورشیان پیوست و به نشانه ی اعتراض دلش را شکست و گریست.زمینیان هم پا به پای آسمان شکستند و گریستند .رشته های اتحاد بین زمین و آسمان هر لحظه محکم تر میگشت .ناگهان ندایی از آسمانها شنیده شد (بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین)

حال فقط سکوت! تا چند لحظه جز سکوت هیچ صدایی به گوش نمیرسید...

آسمان چون طبیبی راه درمان همه ی دردهایی را که تا آن لحظه بی درمان پنداشته میشدند به جهانیان عرضه کرده بود. ندای آسمان دلها را هم نوا و و یک رنگ گردانید حال همگان تنها راه نجات را فرج مولایشان میدانستند .اینبار ندایی از زمین در آسمانها طنین انداز شد (الهم عجل لولیک الفرج)

آسمان باز هم گریست زمینیان هم پا به پای آسمان خون گریستند چشم امید جهانیان تنها به رحمت بی انتهای پروردگارشان بود تا فرج مولایشان را نزدیک تر گرداند تا فرجشان نزدیک تر گردد.آنها همه یکصدا پروردگارشان را میخواندند به این امید که اجابتشان نماید ...

ناگهان از دور دستها صدایی به گوش رسید ،صدای پای نا آشنای آشنایی می آمد. گویا پروردگارشان دعای بندگانش را اجابت کرده بود او آمده بود. صدایش را همه شنیدند، صدایش از کنار خانه ی کعبه به گوش میرسید (انا بقیه الله..)

صدایش را شنیدند و به سویش شتافتند .آری او دعوت جهانیان را لبیک گفته و آمده بود . او آمده بود تا چشم دنیا را به روی خوبیها بگشاید، آمده بود تا ظلم و ظلمتها را محو گرداند و به مردم چگونه زیستن را بیاموزد آری او آمده بود تا...

ناگهان صدای زیبای اذان در گوشم طنین انداز شد و من از خواب بیدار شدم .رویای زیبایی بود اما افسوس که فقط یک رویا بود.و باز هم دلم گرفت ....

پا به پای باران

پا به پای باران

(قدم های باران ،بلند،کشیده،و با متانت است)این جمله را دوستی روحانی در یک روز بارانی به من گفت و از آن روز همراهی با باران برای من رنگ و بویی دیگر یافت . و من پا به پای باران قدم برداشتن را آرزو میکردم .پا به پای باران گام برداشتن و آیه های بارانی را در ذره ذره ی وجود خویش احساس کردن...

باران ، لطافت است ،صداقت است ،جلوه ای از جلوه های رحمانیت خداوند رحمان است. همراهی با باران روحی لطیف میخواهد و حسی پر طراوت . درک وجودش لطافت وجودت را میطلبد. باران با آن همه ظرافت و قشنگی تنها ذره ای از رحمت بی انتهای پروردگار توست.

باران میبارد ریز ریز ،نم نم ،با طراوت ، با متانت ،با وقار و هر دانه ای از دانه های زیبایش آیتی عظیم از پروردگاری است که چشم ها همه در عظمتش حیرانند و هیچ گاه ذهنها را توانای درک آن همه هیبت ممکن نیست .برای درک آیه های بارانی پا به پای باران لطیف با طراوت و مهربان باش . آن قدر لطیف که بتوانی با ریزش هر قطره عظمت پروردگارت را بیشتر ادراک کنی و با هر دانه ی آن غباری را از صفحه ی دل خویش محو گردانی . پس از آن وجودت را برای درک معرفت پروردگار خویش بپروران و منتظر باش تا خودش معرفت خویش را به تو عنایت کند.

باران عظمت خویش را از بندگی پروردگارش به دست آورده است تو نیز بنده ی راستین پروردگارت باش تا عظمت یابی و بتوانی گام هایی بلندتر کشیده تر و با متانت تر از باران در راه بندگی پروردگار خویش بگسترانی چرا که وجود تو لایق بندگی کردن است.

آیه ها ی باران جلوه ای از رحمانیت پروردگار مهربان توست.