عزیزترین میهمان خدا...

باز هم رمضان از راه رسید

ماه میهمانی خدا

انگار نه انگار که تنها پانزده روز از نیمه ی شعبان گذشته است!

آن همه شور و هیجان!!!

آن همه چراغانی و شربت و شیرینی و جشن و شادی برای میلادت!!!

آن همه ادعای انتظار...

انگار نه انگار...

تنها کاری که برایتان انجام می دهیم این است که مرتب از شما بپرسیم:

مولا جانم کجایی؟!

پس چرا نمی آیی؟!

مهدی جان بیا!

انگار نه انگار که تمام ما مدعیان، مسبب نبودنتان هستیم...

عزیزترین میهمان خدا!

در این ماه عزیز

در ماه میهمانی خدا

دعایمان کن که سر به راه شویم...

سخنی ناب از مولا

امام مهدی (عج): از خدا بترسید و تسلیم ما شوید و کارها را به ما واگذارید، برماست که شما را از سرچشمه سیراب برگردانیم ، چنان که بردن شما به سرچشمه از ما بود، در پی کشف آنچه از شما پوشیده شده نروید و مقصد خود را با دوستی ما بر اساس راهی که روشن است به طرف ما قرار دهید.

بحارالانوار، جلد 53، صفحه 179

 

غفلت

صلی الله علیک یا مولانا یا صاحب العصر و الزمان

مولای مهربانی ها سلام!

چندوقتی است که توفیق نوشتن برای شما نصیبم نشده است

انقدر سردرگمی ها و گرفتاریهای این دنیا مرا به خود واداشته است که فرصت نوشتن در وصف وجود مبارکتان را از من گرفته است

شاید همه ی اینها نشان غفلت من باشد

شاید غفلتم از شما آنقدر بوده که توفیق نوشتن را از من گرفته است

مولا جانم!

خوشحالم که هنوز آنقدر به خود واگذاشته نشده ام که نتوانم بفهمم بی توفیق شده ام

مولاجانم !

خوشحالم که نظر لطف شما دوباره باعث شد بتوانم به یادتان – هرچند بی مقدار-  بنویسم

مولاجانم!

دعای ناب خود را از در حق من دریغ نفرمایید

برایم دعا کنید در این وانفسای روزگار، حتی لحظه ای از یاد پروردگار و شما غافل نگردم...

یا الله ُیا  رحمانُ یا رحیم یا مقلبَ القلوب ثبت قلوبَنا علی دینک...

 

 

ولایت نور

سلام بر تو ای یوسف زیبای زهرا

سلام بر تو ای وارث انبیا و اوصیا

مولا جانم!

از آن روزگاران دور که با اذن پروردگار ، مولای همه ی کائنات گشتی تا به حال سالیان درازی می گذرد...

چه زخم ها که بر دلت نهادیم

چه دردهایی را تحمل نمودی و مانند اجداد بزرگوارت سکوت کردی و مظلومانه دم برنیاوردی...

چه زجرها که غیبت های طولانی بر تو تحمیل کرد...

از آن همه درد و زخم که بر دلت نهادیم شرمنده ایم

نادمیم

پشیمانیم...

اما...

 دیگر طاقتی برای تحمل غیبتت نمانده

همه ی کائنات مضطرند بیچاره اند بی چیزند...

مولا جانم...

هنوز وقت آن نشده که بیایی و انتقام مادرت زهرا(س) را بگیری؟

هنوز موعد آن نرسیده که زخم هایت التیام یابند؟

هنوز وقت آن نشده که دردهایت پایان پذیرند؟

هنوز موعد آن نرسیده که تو را دریابیم؟

ظهورت را دریابیم؟

تو را احساس کنیم

چشمانمان به نور وجودت روشن گردند...

عید ولایتت فرخنده باد موعود مهربانی ها....

هر چند بی ظهور تو هیچ عیدی عید نیست...

الهم عجل لولیک الفرج

 

 

 

 

یک فنجان بغض!

غروب جمعه است و باز

 نیامدید آقا!

 

دلم گرفته است

بغض راه گلویم را بسته است...

 

یک فنجان چای داغ در میان دستانم جا خوش کرده!

از درونش خبر ندارم!

آخر بیش از آنکه طعم چای بدهد طعم بغض می دهد!

بغضی داغ!

بغضی کهنه دم!

بغضی جوشیده!

جرعه جرعه، داغ داغ، می نوشمش تا داغ دلم تازه شود

داغ نیامدنتان ...

با نوشیدن هر جرعه آن بغض های گره خورده ام را به درون خویش میریزم...

 

انگار مردم راست میگویند!

 گاهی وقتها چای مسکن خوبیست...


 

هوای آمدنت...

چقدر آرزو دارم هوای آمدنت را استشمام کنم

چقدر دلم می خواهد نرگس هایی که روز ظهورت را عطرآگین می کنند، در آغوش بگیرم

می خواهم در هوای آمدنت زنده باشم، زندگی کنم و بمیرم...

آه...

مولا جان!

چقدر دلم هوای آمدنت را کرده است...

تاریخ تکرار شدنی است...

مردمان زمانه ی علی (ع) با علی (ع) چه کرده بودند که هنگامی که شمشیر زهر آلود ابن ملجم ملعون بر فرق آسمانی اش فرود آمد و در آن زمان که خون از سر و صورت شریفش جاری بود فرمود به خدای کعبه قسم که رستگار شدم...

مردمان زمانه ی مهدی (ع) !

بیایید هوای مولای مان را داشته باشیم

حواسمان باشد!


قلب امام زمانمان را چون قلب جدش علی (ع) پر خون نکنیم ؛

قلب علی (ع) از دست مردم زمانه اش آنقدر گرفته بود که درد جانفرسای ضربت دشمن او را به رستگاری رساند...

حواسمان باشد!

مبادا تاریخ تکرار شود...

السلام علیک یا علی ابن ابی طالب

 

 

پدربزرگ...


امروز به خاک میسپاریمت

یادم می آید در روز فوت مادربزرگ گفتی نیمی از ستون های خانه فرو ریخت

و حال خانه ی بی ستون بر سرمان اوار شد...

روحت شاد پدربزرگ مهربانم...

دل نوشته ای همچون کلاف...


سلام بر شما ای مولای مهربانی ها

سلام بر شما ای یوسف زیبای زهرا

مولا جانم!

باز هم امشب دل گنهکارم به سمت شما پرکشیده است

آن قدر هوایی تان شده ام که جز با نوشتن آرام نمی گیرم

دلم می خواهد آن چنان زیبا در وصف رویتان بنویسم که همتا نداشته باشد

آن چنان زیبا که شایسته زیبا رویی چون شما باشد

آن چنان زیبا که در تاریخ نوشته ها ثبت گردد!

اما چه کنم که عاجز و ناتوانم

چه کنم که آن چنان روشن دل نیستم که شایسته دل نوشته ای آن چنانی از شما باشم

چه کنم که روشن دلان فراوانند و نوشته های آنچنانیشان فراوان تر

و نوشته ی من حکم کلاف پیرزنی را دارد که خود را در صف خریداران یوسف جای کرده بود...

جانم به فدای ماه نیمه میلادتان

جانم به فدای روی همچون ماهتان

ای یوسف زیبای زهرا دل نوشته ی این حقیر را بپذیر

هر چند یقین دارم تک تک سلام هایم بی پاسخ نخواهد ماند

و به این یقین دل خوش کرده ام...

الهم عجل فی فرج مولانا صاحب العصر و الزمان

من به این گفته مشکوکم!

سالهاست به دنبال یک نشانه از شماییم

همه می گویند شما غایبید...

ولی من به این گفته مشکوکم!

آقا جانم!

نمیدانم ...

ما غیبت داریم یا شما؟!...